انتخاب: محمد طلوعی



 
گزیده ای از نامه های ادوارد برجیس، مدیر روزنامه وقایع اتفاقیه
در میانه ی جنگ‌های ایران و روس و زمان سلطنت فتحعلی شاه دو برادر انگلیسی برای فروش کالا و مایحتاجِ جنگی وارد ایران شدند، چارلز و ادوارد. چارلز انگلیسی تمام عیاری بود، پارچه های منچستر و پتوهای فولهام و دوربین‌های لوله ای را فروخت، ابریشم و فرش خرید، از دولت بابت سفارشِ تفنگ بیعانه گرفت، ادوارد را گروی قرض‌ها و ضمانت معامله ی تفنگ‌ها در ایران گذاشت و رفت.
ادوارد وقتی به ایران آمد احتمالاً بیست ساله بود، بیست و هفت سال گروی قرض برادرش در ایران ماند و از زمان سلطنت فتحعلی شاه تا ناصرالدین شاه در دربارهای متعددی، مغضوب و بدهکار زندگی کرد. در طول این بیست و هفت سال برای پدر و مادرش و برادر دیگرش جورج که در آمریکا زندگی می‌کرد نامه می‌نوشت. بیست و هفت سال منتظر بود تا چارلز برگردد و قرضش را بدهد، در این سال‌ها ادوارد خرده خرده ایرانی شد. زن گرفت، بچه دار شد، کتاب ترجمه کرد، به استخدام دولت ایران درآمد، مدیر روزنامه وقایع اتفاقیه شد و در سال 1854 برای چندمین بار از دولت ایران تقاضای مرخصی کرد. میرزا آقاخان نوری، صدراعظم به او که تقاضای مرخصی با حقوق کرده بود گفت: «پرداخت حقوق برای مردی که در خانه‌اش نشسته و کاری نمی‌کند، به اندازه کافی بد است و حالا شما می‌خواهید که هزینه درشکه او را هم تا خانه بدهیم.» ولی در نهایت ادوارد که در طول این سال‌ها اعتماد دربار ایران را به دست آورده بود، اجازه سفر گرفت.
ادوارد از تهران راه افتاد، در راه مریض شد، در تبریز مرد و همان جا دفن شد. ادوارد به انگلستان نرسید اما دریغ و حسرتی هم نداشت، انگار در طول این سال‌ها آن قدر ایرانی شده بود که دیگر همین جا بمیرد.
این غربت، داستان سوزناکی می‌سازد که همه چیز دارد، مایه های قابیلی خیانت هم خون، زندگی در سرزمین عجایب و عسرت، بروز توانایی‌های قهرمان پس از سال‌های سختی و البته شرح کشافی در آداب و رسوم بیگانه.
* ادوارد برجیس به پدر و مادرش؛ تبریز، 15 اوت 1833
چارلز روز 13 ژوئن این جا را به مقصد تهران ترک کرد. از زمانی که وارد تهران شد، من چندین نامه از او دریافت کرده‌ام. حدود دو هزار تومان جنس فروخته و مبلغ هزار و چهار صد تومان به دست آورده. اینک بیش از سه هزار تومان در تبریز طلب داریم که البته تمام این مبلغ را شاهزادگان و نجبا بدهکارند و من نمی‌توانم از آنان بگیرم. اگر چارلز به این جا بیاید، می‌تواند این کار را بکند. به نظر می‌رسد چارلز هر کالایی را که به دستش رسیده، بدون در نظر گرفتن تناسب آن با ذوق و سلیقه ایرانی، وارد کرده است. گاه می‌بینی که حتی یک قاطردار ایرانی حاضر به پوشیدن کتی نیست که رنگش را نمی‌پسندد. هیچ ملتی در دنیا به اندازه ایرانی‌ها درباره رنگ و نقش لباس حساس نیست.
* به برادرش جورج؛ تبریز، 4 اوت 1836
کمی عجیب است که شما و پدر به این نتیجه رسیدید که بهتر است من از چارلز جدا شوم، زیرا این نکته ای است که من از سال 1833 در مورد آن پافشاری کرده‌ام و نتوانسته‌ام موافقت او را جلب کنم. من شریک او بودم ولی اختیارات من در مورد کار تجارت بیشتر از اختیارات یک پیشخدمت نبود و من فکر نمی‌کنم داشتن مسؤولیت در قبال معاملات چارلز که من هیچ نظارتی بر آن نداشته‌ام، عادلانه باشد. چارلز با مردم گیلان وارد معاملات ابریشم شده که البته من از آن هیچ اطلاعی ندارم. همچنین مسؤولیت مرا در قبال بدهی‌های او در این کشور به آن اضافه کنید و این که من محکوم هستم در تبریز بمانم تا آن بدهی‌ها را بپردازم.
* به برادرش جورج؛ جلفا، اصفهان، 12 اوت 1840
تو در خانه متوجه خطری که این جا مرا تهدید می‌کند نیستی. یک کلمه غضب آلود شاه یا وزیرش مرا به زندان می‌اندازد. چند خط نامه از طرف چارلز به شاه یا وزیرش مرا نجات خواهد داد و او حتی حاضر به انجام این لطف کوچک نیست. به من می‌گویی که باور کنم چارلز به فکر من است و می‌خواهد به ایران بیاید تا مرا نجات دهد. دلم می‌خواهد که باور کنم، اما مجموعه اعمالش خلاف آن را ثابت می‌کند. اگر او حتی یک شاهی هم نداشته باشد، دست کم می‌تواند به شاه نامه بنویسد و خواهش کند تا زمانی که خودش بیاید نسبت به من مهربان باشند. چرا تپانچه های شاه، کتاب‌های سرگرد راولینسون و لباس‌های سرهنگ شیل را نگه داشته؟ با توقیف این وسایل چیزی به دست نمی‌آورد و فقط خود را نزد همه بی اعتبار می‌کند.
* به برادرش جورج؛ تبریز، 10 ژوئن 1842
آقای بونهام ماه قبل عازم انگلستان شد و مرا عهده دار امور تجاری اش در این جا کرد. او سالانه چهارصد تومان یعنی حدود صد و چهل پوند به من می‌دهد و این مبلغ خوبی است و می‌توانم با این حقوق زندگی کاملاً راحتی در این کشور داشته باشم.
یک خنجر، در حقیقت یک چاقوی دسته نقره ای توسط آقای بونهام برای مادر فرستادم تا به تو بدهد. قبلاً متعلق به حاکم این شهر بود، حتماً تعجب می‌کنی که ایرانی‌های عالی رتبه، این قبیل چیزها را به شال دور کمرشان آویزان می‌کنند. برای من چندان گران تمام نشد و مبلغ بیست و پنج تومان برای آن پرداخت کردم.
* به برادرش جورج؛ تبریز، 7 مه 1844
نامه بسیار گرم و محبت آمیز مورخ 26 فوریه‌ات را که از نیویورک ارسال کرده بودی، بیست و هفتم ماه قبل دریافت کردم. در پاسخ به پرسش‌هایت بگویم که نمی‌توانم ایران را بدون توافق طلبکاران خود ترک کنم. فکر می‌کنم اینک تقدیر من در ایران رقم خورده است. معلومات من از زبان‌های فارسی و ترکی و نیز از امور آسیا به احتمال قریب به یقین موجب آن خواهد شد که حرفه من، هر چه باشد به طریقی به شرق مربوط شود. اینک در خدمت شاهزاده حاکم تبریز هستم. کار من ترجمه نشریات و چیزهای دیگر است اما شاهزاده گفته که جایی نگویم من در خدمت او هستم. زیرا صدراعظم که دشمن اوست ممکن است از این بهانه برای اذیت کردن او استفاده کند. پس لطفاً این موضوع را جایی نگو که به ایران برگردد.
* به مادرش؛ تبریز، 30 ژوئن 1844
شکر خدا، شاید من راضی ترین اروپایی این کشور هستم. هر زمان که بخت از من روی برمی‌گرداند، فکر می‌کنم باز چقدر خوب است که کارمند جایی در منچستر نیستم که در آن آب و هوای کثیف روزی هشت، نه یا ده ساعت کار کنم و شب پس از پایان کار جز رفتن به بار و نوشیدن برندی با آب، هیچ سرگرمی یا تفریحی دیگر نداشته باشم.
ساعت حدود سه بعد از ظهر یکشنبه است و گرمای روز به تدریج محو می‌شود و به محض این که این چند جمله را تمام کردم به سوی کاخ تابستانی و محوطه مطبوع آن پیاده روی خواهم کرد. فاصله آن تا این جا پانزده دقیقه پیاده است و این یکی از سرگرمی‌های خوب من است. قسمت‌هایی از این محوطه تاکستان است و بخش‌هایی باغ بادام و سیب و میوه های دیگر خیابان‌های آن دارای درختان معمولی و برخی درختان جنگلی نایاب در این جا مانند بلوط است. گل‌های سرخ شکوفا شده‌اند و من معمولاً با یک دسته گل بزرگ به خانه برمی‌گردم. کجا می‌توانستم در لیورپول از چنین لذتی بهره‌مند شوم؟
نمی‌توانم بگویم تا چه حد از قصد ازدواج جورج خوشحال شدم. نمی‌دانم چرا چنین غمگین شده‌اید. البته اگر همسرش ثروتی با خود می‌آورد، خوشحال‌تر می‌شدم اما از شنیدن خبر ازدواج او نیز حقیقتاً خوشحال هستم. البته درست است، شاید نگاه من به این قضیه کمی آسیایی باشد. یک ضرب‌المثل ایرانی می‌گوید که «خداوند قرض ازدواج را می‌پردازد» و با این که من در این کشور موارد غم انگیزی دیده‌ام که با این ضرب‌المثل جور درنیامده اما با این همه از ازدواج برادرم خوشحال هستم.
* به مادرش؛ تبریز، 4 ژونیه 1845
خوشحالم که دستخط فارسی مرا پسندیدید. ظاهراً به نظر شما این خط پیچیده است اما این از دستخط‌ های ساده و خواناست. باید نمونه ای از خط «شکسته» برایتان بفرستم که بیشتر شبیه قلاب ماهی گیری است که یکی در میان دیگری قرار گرفته است. تحصیلات در ایران بسیار عمومی است. با مردان فاضلی ملاقات کرده‌ام که در ادبیات فارسی و عربی صاحب معلومات خوبی هستند اما یا قاطر می‌رانند یا در جالیز خربزه کار می‌کنند. ارزانی مدرسه باعث می‌شود بسیاری به دنبال تحصیل باشند اما بسیاری از آن‌ها پس از سی سال تحصیل نمی‌توانند به اندازه باغبانی یا قاطررانی درآمد داشته باشند و در نتیجه مشاغل سالم را به زندگی در یک سوراخ کوچک در مرکز کثیف شهر ترجیح می‌دهند.
* به پدرش؛ تبریز، 5 اوت 1847
پدر عزیزم، موقعیت من استثنای آن که به خاطر بدهی‌ها در این جا گروگان نگه داشته شده‌ام، به هیچ وجه بد نیست. تحت هیچ فشاری نیستم و با آن که حقوق اندکی دریافت می‌کنم، موقعیتم نزد شاهزاده باعث شده در قیاس با زمانی که تاجر بودم، با احترام و ملاحظه بیشتری با من رفتار کنند. کارم را دوست دارم و هیچ گاه مانند روزی که متن دشواری را ترجمه کرده‌ام، خشنود نمی‌شوم.
بخشی از پاسخ سرهنگ شیل را به نامه خود برای کسب اجازه جهت عزیمت به انگلستان برایتان می‌نویسم. «حاجی میرزا آقاسی با عزیمت شما از ایران، پیش از ورود برادرتان مخالفت کرده است.» در چنین شرایطی، من تنها یک راه دارم که یقین دارم نه شما و نه مادر عزیزم حاضر نخواهید بود من از آن استفاده کنم و آن هم چیزی غیر از فرار نیست. زیرا عملی غیرشرافتمندانه است همیشه تلاش کرده‌ام کاری نکنم تا نام شما و مادر عزیزم را بی حیثیت کنم. هیچ چیز برای من آسان‌تر از آن نیست که بدون مجوز این کشور را ترک کنم. گاه پیش می‌آید که ده یا پانزده روز در تبریز نباشم و سی و شش ساعت حرکت مرا به آن سوی مرز می‌رساند. این که هرگز زندانی نشده‌ام به خاطر آن است که مردم همیشه به من اعتماد داشته‌اند و اگر این حس را نداشتم که نباید کاری کنم حیثیت خانوادگی‌ام از بین برود و کار خلاف نکنم، حتماً این اعتماد و اطمینان هم به وجود نمی‌آمد.
* به پدرش، تبریز، 17 سپتامبر 1848
از زمان آخرین نامه‌ام به شما اتفاقات عجیبی رخ داد. محمدشاه دیگر شاه نیست و پسرش ولیعهد که به تازگی در خدمتش بودم، ناصرالدین شاه (که امیدوارم حکومتش پردوام باشد)، به جایش پادشاه شده است. او سمت مترجم ارشد را از هم اکنون به من داده است. حقوق مترجم ارشد که در سال 1846 به علت ابتلا به وبا درگذشت، بسیار زیاد بود، حدود سالی هزار دوکات یا به عبارتی چهارصد و پنجاه پوند. شاه با محبت بسیار با من رفتار می‌کند و من تردیدی ندارم که وضع خوبی خواهم داشت.
در نامه‌تان نوشته‌اید «به من بگو آیا تو به خاطر حساب شخصی خود مقروض هستی و در این صورت مبلغ بدهی چه قدر است؟» مبلغ بدهی من بیست و پنج هزار تومان و به عبارتی دوازده هزار و پانصد پوند است؛ بخشی از این قرض سفته‌هایی است که به جای چارلز دادم و موعد پرداخت آن‌ها سررسیده و بخشی هم پول‌هایی است که قرض کردم و به طلبکاران چارلز بابت بهای شال، صمغ و کالاهای دیگری که از این جا خرید و به قسطنطنیه فرستاد، پرداخت کردم و مبالغی دیگر که بابت قروض چارلز در این جا پرداختم و می‌توانم کاملاً ثابت کنم که چارلز چگونه با بردن سی و پنج هزار پوند کالا از ایران و بدون پرداخت یک شش پنی مرا مستقیم و غیرمستقیم در موقعیت نامناسبی قرار داد.
* به برادرش جورج؛ تهران، 22 آوریل 1851
دولت انتشار یک نشریه دولتی را آغاز کرده و من سردبیر آن هستم. هرچند در حقوق و مزایای من افزایشی صورت نگرفته است.
حقوقم چهارصد تومان در سال است و مبلغی هم برای تأمین علوفه اسب‌ها و اجاره خانه‌ام دریافت می‌کنم. کار من ترجمه اخبار اروپایی برای شاه و صدراعظم است که هر ماه حدود چهل صفحه فارسی است و تقریباً معادل چهل صفحه چاپی انگلیسی نظیر صفحات سرمقاله نشریات و قطع آن رحلی است. علاوه بر آن، ناگزیرم در مراسم سلام و کارهای دیگر حاضر باشم و اکنون نیز مدیریت تمام نشریه بر عهده من است. به این ترتیب می‌بینید که به اندازه کافی کار دارم.
* به برادرش جورج؛ تهران، 22 مارس 1852
نمی‌دانم آیا شنیده ای من پاییز گذشته با یک خانم گرجی از خانواده ای خوب ازدواج کردم؟ خدا را شکر که همسری مهربان مقبول و بامحبت است. همسرم زیباست و حدود سی و سه سال سن دارد. او هیچ پولی به عنوان دارایی ندارد، اما طبق سنت ازدواج آسیایی‌ها، چیزهای باارزش بسیاری با خود به همراه آورده است، مانند لباس‌های گرانبها، پرده‌هایی از جنس فرش، روبالشی‌های برودری دوزی شده و چیزهای دیگر که یک خانه را به محلی راحت تبدیل می‌کند. به زبان‌های ارمنی و ترکی صحبت می‌کند و ارمنی را چنان سریع می‌نویسد که در مقابل یک نامه من، او دو نامه می‌نویسد.
طبق معمول در حال پیشرفت هستم و اگرچه این نشریه پول زیادی برایم به همراه نداشته است، اما اعتبار بسیاری در میان ایرانی‌ها و اروپاییان به دست آورده‌ام. برخلاف گذشته چندان به پول اهمیت نمی‌دهم.
* به برادرش جورج؛ تهران، 21 فوریه 1854
شاید پدر عزیزمان به تو اطلاع داده باشد که فرزندمان جانی، روز سوم دسامبر از دست رفت و همان طور که می‌توانی تصور کنی این واقعه موجب اندوه و تألم بسیار ما به خصوص آنا شد با آن که تأثیر این خسران در من بسیار کمتر از همسرم بود، اما هنگامی که مردی به سن من می‌رسد و تنها فرزندش می‌میرد، این محرومیت را عمیقاً احساس می‌کند.
قصد دارم امسال سخت کار کنم و بتوانم یک مرخصی یک ساله برای انگلستان بگیرم. امیدوارم بتوانم حدود ماه مه یا ژوئن آینده مرخصی بگیرم و در ماه اوت در انگلستان باشم. بخش کند سفر از این جا تا ترابوزان است و از آن جا که با همسرم سفر می‌کنم و او را با خود به انگلستان می‌آورم، نمی‌توانیم سریع حرکت کنیم و روزی فقط یک منزل می‌توانیم طی کنیم، در نتیجه دو ماه طول می‌کشد تا به ترابوزان برسیم؛ در آن جا کشتی بخار هست و اگر جنگ مانع نشود ظرف بیست روز در انگلستان خواهیم بود.
* مصاحبه با آنا برجیس، همسر ایرانی ادوارد(1)
ادوارد مثل یک اسکلت لاغر شده بود. دکتر برای او یک تختِ روان تهیه کرد که دو قاطر آن را می‌کشیدند. حتی‌الامکان با سرعت سفر می‌کردیم، زیرا دوست داشت کشور خود را ببیند. بیماری در مهره‌ها و پاهایش نفوذ کرده بود و حرکت، دردی بر او عارض می‌کرد که مثل مرده‌ها می‌شد، هرگز او را ترک نکردم، روزها و شب‌ها مقابل چشمان من بود. در طول راه برایش غذا می‌پختم و ظرف می‌شستم. زندگی من زندگی او بود، چیزی غیر از همسرم نمی‌دیدم. دخترمان، فنی را نمی‌دیدم. پول و آذوقه ی سفرمان تمام می‌شد. آه، تقریباً سه ماه در مسیر تهران به تبریز حرکت کردیم. وقتی هشت روز با تبریز فاصله داشتیم، پدرم، دو عمویم و شوهر خواهر مهربانم دکتر کورمیک به استقبال مان آمدند. آن وقت احساس کردم که راحت شدم. هر دوی ما این حقیقت تلخ را می‌دانستیم که اگر در آن روستاها دفن شود، غذای سگ‌ها خواهد شد. بعد از هشت روزبه تبریز رسیدیم و او را به خانه بردیم و دکتر کورمیک بالای سرش بود. او شش هفته دیگر زنده بود و وقتی توانست حرف بزند، به من گفت که فنی را پیش پدرش ببرم و گفت «حتماً به محض این که توانست حرف بزند، انگلیسی را به او یاد بده». ما با عشق و اندوه زیاد حرف زدیم. حدود یک هفته قبل از مرگش نامه ای نوشت، نامه ای طولانی به پدرش. گاهی از خودم می‌پرسم آن نامه چی شد، دلم می‌خواست فنی آن نامه را داشته باشد. وقتی سه روز از یک سالگی فنی گذشته بود، او فوت کرد. ما فقط پنج سال بود ازدواج کرده بودیم.
او را در آرامگاه کوچک و زیبای ارامنه خارج از دیوارهای شهر تبریز دفن کردیم، درست نزدیک قبر عمویم. ما سنگ کوچک با حروف انگلیسی روی مزارش گذاشتیم.
سال‌های بسیار بعد در تبریز، چند روزی پیش خواهرزاده ی عزیزم بودیم. فنی می خواست سنگ بزرگ‌تر و بهتری روی مزار پدرش بگذارد. خواهرزاده‌ام کمکش کرد. سنگ مرمر خوبی از کوه آوردند و به قیمت سه تومان و کندن حروف هم پنج تومان تمام شد. نوشته های روی آن الآن هم به انگلیسی است هم به ارمنی.
منبع: داستان همشهری، شماره ی 3